۱۳۸۹ مرداد ۲۵, دوشنبه

اذن دخـول.....

ده ها چشم را پشت سر نهاده‏ ام تا به تو رسیده‏ ام و اکنون جز اندکی محبت و انبوهی خار و خاشاک، در کوله‏ بار چیزی برای نمایاندن ندارم تا سر از شرم بالا بیاورم و باز اذن دخول به حریم محبتت طلب کنم.
 پشت دروازه‏های چشم تو می‏ایستم تا باز خریدار محبتم باشی و جرئت با تو بودن را دیگر باره به من عطا کنی


پی نوشت:  بی اختیار اذن دخـول میخوانم در آن هنگام که به آسـتـان چـشـمان تـــو مـیـرسـم


Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Cloob :: Oyax :: Delicious :: Stumbleupon :: Friendfeed :: Twitter :: Facebook :: GBuzz :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed