ده ها چشم را پشت سر نهاده ام تا به تو رسیده ام و اکنون جز اندکی محبت و انبوهی خار و خاشاک، در کوله بار چیزی برای نمایاندن ندارم تا سر از شرم بالا بیاورم و باز اذن دخول به حریم محبتت طلب کنم.
پشت دروازههای چشم تو میایستم تا باز خریدار محبتم باشی و جرئت با تو بودن را دیگر باره به من عطا کنی
پی نوشت: بی اختیار اذن دخـول میخوانم در آن هنگام که به آسـتـان چـشـمان تـــو مـیـرسـم
پشت دروازههای چشم تو میایستم تا باز خریدار محبتم باشی و جرئت با تو بودن را دیگر باره به من عطا کنی
پی نوشت: بی اختیار اذن دخـول میخوانم در آن هنگام که به آسـتـان چـشـمان تـــو مـیـرسـم