گیرم که در این یکسال اوضاع مملکت به زور و ضرب سرکوب وحشیانه و تازیانه ی صاحبان قدرت آرام گرفته و خیابان مانده و سنگ فرشی که از خون جوانان این مرز و بوم رنگین شده!
گیرم صداها همه خاموشی گرفته اند و گنگی اپیدمی شده. چشمانم را میبندم و گوشهایم را نیز تا نشنوم غریو کوبنده ی اعتراض شبانه ملت دردمندم را و نبینم حضور اشباح سیاه رنگ و پلید که وقاحت و پرده دری شان کار بدان جا رسانده که این اواخر روزکار شده اند و باتوم بدست رعب می آفرینند و وحشت نیز.
چشم و گوش ببستم و پای از خیابان بریدم و زبان در کام کشیدم و بست در خانه بنشستم!
با فکرم چه کنم؟
با روان اندیشه ی سبزم که از سرچشمه ی جوشان حقیقت سره میگیرد و در کالبدم جاری است چه کنم؟
همه ی توانشان در نظر اندیشه چون کلوخی و سنگی میماند بر سر راه جویبار که شاید لحظه ای دل آب را بشکفد ،اما عبور کردنی است و وقتی گذشت قطره ها دوباره به هم میپیوندند و پیش میروند تا آنجا که دریا شوند. این میان سنگ می ماند و فرسایشی که با گذشت زمان حادث میشود.
آمر اصلی این خشت زدن های بیهوده خود نیک میداند که تفکر من و ما متولد زور نبوده و با زور هم می نرود...
بدان ای خواهر و نیز ای برادر هر چه کردند و خواهند کرد واکنش فکر کنش گر ماست
آمر اصلی این خشت زدن های بیهوده خود نیک میداند که تفکر من و ما متولد زور نبوده و با زور هم می نرود...
بدان ای خواهر و نیز ای برادر هر چه کردند و خواهند کرد واکنش فکر کنش گر ماست
و به قول شریعتی : " آنها از فکر تــو میترسند."
پی نوشت :
- اندیشه ی سبز ما آنها را از تخت جالوتی شان به زیر خواهد کشید
- آن روز دیر نیست
- ما بی شماریم